حكيم زجاجى
1272
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيامد ز ناگاه مير علم * به دست اندرون نيزهاى چون قلم سپاه سپاهان درآمد ز راه * نبد يك تن نامور در سپاه به ظاهر سپاه اندكى گشت شاد * وز آن خيل شد عمر سلطان به باد زوال بزرگى از آن خيل بود * نبد خيل بىهيچ شك سيل بود بيامد روان جان سلطان ببرد * چنان خسروى را تن ، آسان ببرد بلا بود از آن آمدن شاه را * اگر نى ، بسنجيده بد راه را كس از روز بد چون تواند گريخت * تنى را كه بر سر فلك خاك ريخت بماند سراسيمه در زير خاك * شود جامهء زندگانيش چاك بر آن بود طغرل شه رزمساز * كه گردد همان دم از آن جاى باز پى آنك گاه سوارى نبود * ميان اندرون نامدارى نبود بدان اندكى خيل شه شد دلير * تن خويش افكند در چنگ شير سوارى كه آيد ميان مهان * نديدند در لشكر اصفهان گروهى جوانان نوخواسته * به ساز و سلب تن بياراسته درون هيچ و بيرون به رنگ و نگار * نيايد ز مرد جوان هيچ كار ميان در ، جهانديده پيرى نبود * بدان سان به دانش اميرى نبود به عقل و كياست بدانست شاه * كه كارى نيايد از آنسان سپاه گواهى همىداد هردم دلش * كه خواهد بدن رنج و غم حاصلش قضايى درآمد به پيرامنش * قدر در كمين چنگ در دامنش عنانگير بودش قضا و قدر * چگونه شدى ز آن ميانه بدر بدان رزم و كين با دل ريش رفت * چو روز پسين بود ، ز آن پيش رفت يكى آنكه اقبال برگشته بود * دوم آنكه در كار سرگشته بود اميران نبودند با شه يكى * دلآزرده بودند از او اندكى از او سيف دين نيز دل برگرفت * به پايان شده كينه ، از سر گرفت ببد سير از آن دولت ديرباز * نمىشد به نزد شه سرفراز ملك عاشق مردى خويش بود * دگر آنكه روز بدش پيش بود به كس التفاتى نكرد آن خطير * به تلى برآمد شه شيرگير بزرگان و ميران ستاده ز دور * نبد مانده در شمع اقبال نور